تبليغاتX
Gray…Alone Shadow

Gray…Alone Shadow
welcome to my Gray Hell
روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم، خرده هوشی، سرسوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت...

                                                            ***

باز دارمت دوست!

| 6 PM | Shadow |

!

قلب شکسته من...

تو برف مدفونه!!!

| 0 AM | Shadow |

این جا ایستاده ام و نگاه می کنم...

جنازه ام را که به دوش می کشند

گاه دیوانه ام می خوانند و گاه به سخره ام می گیرند...

بیزارم...

| 12 PM | Shadow |

باران کندن زمین را سخت کرده بود...تابوت چوبی زیر باران خیس می خورد و مرد به آخرین جرقه های آتش که در زیر باران خاموش می شدند چشم دوخته بود...

سرباز همچنان گور را می کند و مرد با نیشخندی در گوشه لب،تابوت را نگاه می کرد و پیپ می کشید.

و سرباز همچنان می کند...

پیرمرد کافه چی در کافه را باز کرد.نور به سرعت به روی صورت مرد دوید.پیرمرد به طرف او آمد،چیزی در گوشش خواند و به طرف کافه بازگشت.

کافه شلوغ بود اما نسبتا ساکت...مردان روستایی که چیزی جز نگاه های سرشار از نفرت برای رفع خستگی یکدیگر نداشتند.

مرد به طرف کافه رفت.گوشی را برداشت.صدا قطع و وصل میشد.

ناسزاهایی که گاه و بی گاه از گوشه کافه به گوش می رسید شنیدن را برای مرد سخت تر کرده بود.

لحظه هایی نگاه مرد به سرباز می افتاد که همچنان زیر باران به کندن ادامه می داد...بی وقفه و سریع...انگار سال ها بود که این کار را می کرد.چیزی مثل یک عادت روزانه.

مرد مداپشت تلفن فریاد می کشید.نیشخند گوشه لبش محو شده بود.جمله آخر را که شنید پیپ از دستش بر روی زمین افتاد.

لحظاتی به گوشی تلفن خیره شد.به طرف در رفت اما گام هایش در چهارچوب در متوقف شدند .نگاهش به سرباز خیره ماند.

با گام هایی لرزان به طرف تابوت رفت...زانو زد و گریست

برای اولین بار آرزو می کرد که ای کاش در آن جمع روستایی می بود.

سرباز به طرف درخت رفت و تنفنگی را که به آن تکیه داده بود برداشت و به سمت مرد رفت.              

                                                  ***

سرباز برای آخرین بار به قبری که به سختی آن را پر کرده بود نگاه کرد،دقایق زیادی گذشته بود اما هنوز صدای گلوله گوشش را آزار می داد.

تفنگ را برداشت و به آرامی به سمت خانه به راه افتاد...

                                                  ***

مردی در تاریکی شب به سمت کوه ها می گریخت.

| 2 PM | Shadow |

 

 

                                         برای تو...م ا د ر م 

 

شبان خسته لالایی تو مرا مست کرد.مست وجودت...

شبانی که خفتم در آغوشت،تو مرا مرهم بودی بر دل شکستگی های کودکی ام...

صدایت،نگاهت و گرمی آغوشت...مرا به زانو در می آورد دربرابر تو...

دستانت را بر صورتم می گذارم و با گرمایشان باز جان می گیرم

زانو می زنم و غرق در بوسه می کنم گام های نگران تو را که هر لحظه در پنهان و نهان به دنبال ضربان های نیمه مرده قلب شکسته من بود که مبادا لحظه ای جان دهند...

تو که در آغوشم می گیری روحم همچون کودکان بی قراری می کند...بی قراری عشق تو

مبادا گرمای نفس هایت را بزدایی از روح خفته و سردم

 

              خاطرم از رویای تو اوج گرفت

                  لیک ندانستم که در این راه عبور

                                   و در آن تاریکی های خفته...

      رویای تو ماه تاب شبانم میشد

| 8 AM | Shadow |

دست در دستان تنهایی

سایه پوش مرگ

بال به بال جغدان و کرکس ها

می روم تا به تاریکی شب

آنجا که نفرت خفته

از درد حضور ماه تاب

و عشق بازی می کند آسمان

از شوق حضور عشق

می گرید بر بخت بد آدمی

و فریاد می زند

بر آنان که می گریند

لیک...خوش حالند

                                             از مرگ سایه پوش تنهایی!

 

همه مرا شکنجه می دهند...از درون ذره ذره خورد می شوم

صدای شکستنم به آسانی به گوش می رسد!

می بینم هر روز خودم را که آرام آرام می شکنم و کوچکتر می شوم

تحقیر...

رسم زندگی بنا به تحقیر است،اولین شکست تمام زندگی تو را به نابودی می کشاند...تمام زندگی تو را شکست می دهد!

آرام آرام خاطرت را از ذهن دیگران محو می کند و سایه میشوی!

برای آدم های اطرافت دیگر نه نبودنت و نه بودنت فرقی ندارد

برای آنها...تو یک وجود مبهمی!هم برای خود و هم برای دیگران...

تنها یک سایه

               ----------------------------------------------------------------

دلیل تغییر اسمم همین بود!امیدوارم از این به بعد منو با اسم سایه بشناسین!

                                        دلم برات تنگ شده

| 8 PM | Shadow |

در آغوشم خفته بود...همچون کودکی نیمه جان و معصوم که همگان به دلیل چهره معصومش او را می ستایند!

 هرچند که دیگر دوستش نمی داشتم اما تمام تلاشم را برای زنده ماندنش کردم. هرچه توان در وجودم مانده بود به روح او بخشیدم تا شاید اندکی بهبود یابد...

اما...

اما من دیدم او را که از آغوشم رها شد و به زمین افتاد.من جان دادنش را در برابر چشمانم دیدم....

دیدم و تنها نظاره گر بودم،زیرا دیگر هیچ رمقی در دستان و پاهایم نبود. دیدم و و برایش اشک ریختم و زار زدم...غم از دست دادنش آنچنان برای من دردناک بود که به یک باره بغضی را که در این چند ماهه سعی در شکستنش داشتم به یک باره شکست و من دقایق بسیاری به پایش اشک ریختم.

 هنگامی که او را در قبر می گذاشتم اشکانم بی اختیار جاری بود،به قدری تشک ریختم که حتی نفس کشیدن هم برایم دشوار شده بود!

من خود با دستانم سنگ قبر را بر روی او گذاشتم و تاریخ مرگش را بر رویش حک کردم....او فقط 10ماه و 22 روز داشت! دقایق اولی که او را از دست دادم می خواستم خود را نیز در کنار او در قبر چال کنم...خیلی سخت بود!

 ...و دیگران هنوز هم او را می ستایند بی آنکه بدانند پشت آن چهره معصوم او ابلیسی است که سعی در نابود کردن من دارد و من می دانستم با از دادن او من نیز نابود می شوم...

اما دیگران باور ندارند،عده ای حتی مرگ او را نیز باور ندارند باور ندارند که من با دستان خود او را خاک کردم.

اما... چند روز پیش زندگی من-همان ابلیس کوچک-در جلوی چشمانم نابود شد و چشمانم در غم عزای او مشکی پوش شد...

 هرچند که دوستش نمی داشتم ....!اما این ابلیس کوچک که مرد تنها روزنه امید برای من بود که رفت! زندگی برای من به پایان رسید.

                                                   -----------------------------------------------------------------

داستانی که خوندین یه اتفاق واقعی بود که هفته پیش یه چنین روزی برای من افتاد و زندگی من مرد!

1.دوستان عزیزم،می خوام بدونم بعد این چند مدتی که بامن بودین و نوشته های منو خوندین چه احساس هایی، چه تفکرات و...رو در من دیدین؟از من چی فهمیدین؟

2.یه داستان نوشتم که خیلی دوست دارم تو وبم بذارم،اما طولانی شده.می خواستم بپرسم اونقد حوصله دارین بخونینش تا آپ بعدیم این داستان باشه؟

 

| 1 PM | Shadow |

همگان می پندارند

گریه آن حال پریشان تو است

که تو در آیینه زندگی خویش

بدان میگریی

 

همگان می گریند

به آن حال پریشانت که در این نیمه شب پر باران

تو به آن میگریی

 

همگان می خندند

به تو و گریه تلخت که در این زندگی بی معنی

تو به آن میگریی

 

همگان می نالند

ز غم گریه تو

که در این نیمه شب و صبح و غروب

تو مدام به آن میگریی

 

می بینی...

تو در هر لحظه همراهی آنان میگریی

 

و در این حال

تو این مردمکان را میبینی

 

که به بازی می گیرند

این همه احساس را

و تو محکوم به این بازی تلخ

که این مردمکان

                                               با تو بفهمند بازی احساس را!

 

 

 

هوا تاریک است....نه!

هوا تاریک نیست،مه آلود است و تاریک به نظر می اید

سرد سردم،سرما تا اعماق جانم نفوذ کرده...بر درخت سیب کنار جاده تکیه می زنم و سرمایش تا مغز استخوان هایم نفوذ می کند!

هر آنچه که از گرما در وجودم مانده بود درخت به وجود خود کشید.

اکنون من مانده ام و جسمی سرد و پر درد...و هنوز هم هوا تاریک است!

تن رنجورم ذره ای طاقت راه رفتن ندارد...فانوس خاموش در دستانم را بر زمین می گذارم و تسلیم سرمای جنگل می شوم.

در کنار جاده،سر بر زمین می گذارم تا شاید سرما از یادم برود.چشم بر هم گذاشتم، ناگهان دستانی گرم مرا در اغوش کشید و جرعه ای از خود به من نوشاند...گرمایش ذره ذره ی تنم را در آتش خود سوزاند!

قوت که به جانم بازگشت دستانم را گرفت...گفت بیا تا با هم راهی سفر شویم!

صورتش مهربان و خندان بود...قدم ها کنار هم زدیم و نگاه ها در هم آمیختیم.

از او پرسیدم : کیستتی که در این جنگل سرد و بی رحم این چنین گرم و مهربان تن و روح رنجور مرا دوباره جان بخشیدی؟

کیستی که این گونه مرا به آرامش رساندی؟

نگاهش کردم و او گفت : من....

گفتم هیچ نگو!از نگاهت خواندم...تو همانی که من از بحر وجود تو قدم در این جنگل سرد نهادم.

تو همانی که که من از بحر وجود تو به سرمای طاقت فرسای این خاک تشنه تن دادم...

گفت : آری،من همانم که تو می خواهی!

ناگهان زنجیر دو چشمانم گسست و بغض گلویم از اسارت به در آمد...اشک در چشمانم حلقه زد و گونه هایم ترکرد...و او با دستان گرمش اشک را از گونه های من زد و گفت : معطل نکن..بیا برویم

                                             مرگ بی قرار در انتظار توست!

 

         -------------------------------------------------------------------------------

سلام...

ببخشید این پست یکم طولانی شد،خیلی وقت بود که این حرفا رو دلم سنگینی میکرد!

حتما باید می نوشتمشون

این روزا حالم خیلی خرابه...قیافم داد می زنه و همه میفهمن که من یه چیزیم هست

و تنها کسی که می داند این روزها چه می گذرد بر من کسی است که دیوانه وار دوستش میدارم و به او عشق می ورزم...

 

کاش می بود تا ابد تا در آغوشش سخت بگریم!

| 1 PM | Shadow |

دوست می دارم که گریه کنم...که بشکنم بغضی را که روزهاست در گلویم به اسارت درآمده و مدام شکنجه میشود...که اجازه آزادی بدان داده نمیشود!

دوست دارم بیابانی داشته باشم برای خود که در آن سرگردان بچرخم و با خود مدام دردهایم را تکرار کنم که مبادا فراموش کنم دردهایم را...

که مبادا فراموش کنم روزگارانی کاری کردم که بشکنم دلی را،که درد من امروز ناشی از دل شکستگی است!

مبادا فراموش کنم دردهایم را که نمیدانم ناشی از کدامین سوی زندگی من است...که بگردم به دنبال دردهایم...!

این روزها کس نمیداند که خنده های من نه ناشی از بی غم و غصه بودن من است که من میخندم به اجبار که مبادا کس بفهمد من غمی درد دل دارم که وسسعتش از آنچه در فکر تصور می کنند بسیار بزرگتر است!

کس نمی داند حال خاکستریم را که ناشی از بازی ای است که زندگی با من کرد و ذره ذره از درون مرا خوردتر کرد!

...و اکنون من تنها جسما زنده ام و روحم مدت هاست که مرده...روح خاکستریم مدت هاست که با جسمم وداع کرده...

من پریشان تر از آنم که بفهمم گذر زندگی را...روحم بی پروا و ناشیانه می چرخد در دنیایی خارج از جسمم و هر روز خاکستری تر میشود!

خاکستری تر از دیروز... !

 

   --------------------------------------------------------------------------------------------------

این روزا دیگه حال خودمو نمی فهمم!

کاش می تونستم گریه کنم...خیلی وقته که نمی تونم...

با خودم فکر میکردم روزایی که خیلی حالم بده با گریه خوب میشم ولی چند روز پیش انقد حالم بد شد که حتی با گریم نمی تونستم حالمو خوب کنم...

احساس خفگی می کردم...حالم خیلی بد بود...خیلی بد!

تنها راه درمانمو این روزا تو مرگ میبینم!

....چه آهنگ دل نشینی و چه اسم زیبایی دارد مرگ

یه لینک دانلود آهنگ براتنون میذارم که دورادور یه حرفایی از مرگ درش هست!

امیدوارم خوشتون بیاد.

                                                 " شاید امشب شب مهتاب باشه"

| 5 PM | Shadow |

می هراسم از تولد...از زندگی...از مرگ!

پا بر زمین که میگذارم و قدم بر میدارم هر روز صدای خش خش برگ های زرد رنج و غم مرا فزونی میبخشد.

می بینم برگ هایی را که بدون توجه آدم ها آرام و بی هیاهو بر زمین میریزند و آدمهای بی توجه پا بر آنها میگذارند و آنها را خورد میکنند...بی آنکه یادشان باشد روزی این برگ را ستایش میکردند به دلیل وجودش...به دلیل عشقی که درونش نهفته!

و این گونه هر برگ محو میشد از این جهنمی که انسهانها ساخته اند برای خود و هر لحظه برای بهتر شدنش میکوشند و دست و پا می زنند!

...و اکنون پاییز من فرا رسید...عشق من ذره ذره از وجود ها پاک شد،از درون ذره ذره پوسیدم و خشک شدم...اندک اندک زرد شدم و در راه وداع با زندگی قدم برداشتم...

شاید جسما زنده باشم و حضور داشته باشم اما روحم مدت هاست که ترگ گفته زندگی را...بی آنکه کسی از وداع من آزرده خاطر شود یا خاطری از من در ذهنش حتی برای اندک مدتی حک شود...من نیز زیر پای مردمان خورد شدم و اندک اندک محو شدم از روزگار!

هراس انگیز است که تو زیر پای کسانی خورد شوی که روزی در میان آنها زندگی میکردی!

کسانی که زندگی خود را با آنها سهیم بودی...

هراسی که هر روز مرا از روز قبل خاکستری تر میکند!

| 7 PM | Shadow |

About
.............................................

بخیه رو بخیه میزنم به تیکه پاره دلم
این همه وصله پینرو چه طور می خوای رفو کنی..؟؟!!
Menu
.............................................
Categories
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................